X
تبلیغات
"توی بن بست تن تو خفه شم "


"توی بن بست تن تو خفه شم "

" من سفر کردم از ترانه شدن / کوچ کردم به سرزمین سکوت "

چه خبر از دل تو....؟

نفسش مثل نفسهاي دل کوچک من ميگيرد...؟

يا به يک خنده ي چشمان پر از ناز کسي ميميرد...؟

چه خبر از دل تو....؟

دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من ميگيرد...؟

مثل روياي رسيدن به خدا ....

همه شب تا به افق

دل من نيز به آزادگي قلب تو

پر ميگيرد ....

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 9:25 توسط نگار| |

هنوز داغم نمیفهمم دوباره پشت پا خوردم

بهم میگفت دوسم داره، گذاشت و رفت و جا خوردم

مثل یه آدم گیجم، به یه نقطه شدم خیره

ازم دلخور نبود اما، چرا نگفت داره میره

چقدر ساکت برید از من، ندیدم که معطل شه

معمای عجیبی بود، چقدر خوبه اگه حل شه

نه اشکش رو در آوردم، نه از عشقم فراری بود

یعنی هر چی بهم میگفت، تمومش سر کاری بود

نمیدونم با کی رفته، شاید تنها سفر کرده

هنوز هیچ چیزی معلوم نیست، شاید دوباره برگرده

حالا موندم با تنهایی، شبا گریه و بیداری

فقط یک گوشه میشینم ندارم حس هیچ کاری
 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 9:21 توسط نگار| |

طعم سیب میدهد لب هایش

و من گناهکارترین حوای زمینم

بهشت همینجاست

در اغوش تو با لبهای ممنوعه ات

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 9:27 توسط نگار| |

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 9:24 توسط نگار| |

ازش پرسیدم :

ممکنه عاشق یکی غیر از من بشی؟

زل زد تو چشمام و با لبخند گفت :

فقط عاشق یه دخترمیشم...

عاشق دختري که مامانش تو باشی .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 9:21 توسط نگار| |

تو بشو ساحل قلبم  من میشم ماهی مرده

تا بگن به عشق ساحل لب دریا جون سپرده

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 9:6 توسط نگار| |

عشق بازی کار فرهاد است و بس ....

دل به شیرین داد و دیگر هیچکس

مهر امروزی فریبی بیش نیست

مانده ام حیران که اصل

عشق چیست ؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 9:0 توسط نگار| |

 امشب شب رویای تو بود و تو نبودی 

 در دل همه آوای تو بود و تو نبودی

 دل زیر لب آهسته تمنای تو میکرد 

 در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی . . .

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 8:53 توسط نگار| |

هميشه با تو ميمونم چقدر اين جمله غمگينه

چرا چشماي مات من كسي اينجا نميبينه

تو از رفتن چه ميدوني تمام واژه ها مردن

چه جوري ميشدم وقتي برام عكساتو آوردن

چقدر اين جمله غمگينه تموم قصه بازي بود

تموم عشق تو چشماش  بفهمي صحنه سازي بود

تو با احساس من مردي ديگه اينجا زمستونه

چرا بعد تو من تنهام  كسي اينو نميدونه

خيانت يعني تنهايي همين حالي كه من دارم

همين بغضي كه ميبيني  هميشه توصدام دارم

خيانت يعني باور كن  كه ديگه بر نمي گرده

مرور خاطرات تو  منو بيهوده تر كرده

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 8:50 توسط نگار| |

 گاه اوج خنده ما گریه است

                          گاه اوج گریه ما خنده است

گریه دل را آبیاری میکند 

                        خنده یعنی این که دلها زنده است

زندگی ترکیب شادی با غم است 

                         دوست میدارم من این پیوند را

گرچه میگویند شادی بهتر است

                          دوست دارم گریه با لبخند را....

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 11:5 توسط نگار| |

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را

حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

 حالا که مقدر شده آرام بگیرم

سیلاب مرا برده و از من اثری نیست

بگذار که درها همگی بسته بمانند

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست....

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 11:1 توسط نگار| |

و من برگ بودم که باران گرفت

                       و دیدم که این قصه پایان گرفت

 بهار تو آمد به دیدار من

                        و آخر مرا از زمستان گرفت

 کویر تنت را به باران زدند

                        تن آسمان را عطش جان گرفت

 تو میرفتی و چشم من چشمه بود

                         و من خیس بودم که باران گرفت

 عجب بارشی بود بر جان من

                         که چون رودی از عشق جریان گرفت

 هوای تو بود و خیال تو بود

                          که دست مرا در خیابان گرفت

 حقیقت همین است ای نازنین

                          که چشمت غزل داد و ایمان گرفت

تو و کوچه وآن زمستان سرد

                          و من برگ بودم که طوفان گرفت

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 10:57 توسط نگار| |

مدت هاست تنها چیزی که مرا یاد ِ تو می اندازد

طعنه های دیگران است !

شاید اگر این " دیگران " نبودند ،

تو.....

زودتر از اینها

برای من ، مـُرده بودی ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 10:41 توسط نگار| |

خدایا

حواست هست....؟

صدای هق هق گریه هایم

از گلویی می آید که تو از رگش به آن نزدیکتری

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 10:35 توسط نگار| |

در این تاریکی مطلق ،در این غوغا

کجا میگردد این ذهن پریشان و خمود من؟

چه میخواهد ز جان خاطراتی گنگ و نا مأنوس ؟

مگر آخر نمیداند

دل لرزان من حال و هوای دیگری دارد؟

در این خلوت میان خستگی هایش

ولی دل خستگی ِدیگری دارد...

خدا را میکند پیدا وگاهی گم

ولی در جستجوی یار دیرینش

وفای دیگری دارد

در آن روزی که خاک سرد می پوشاند

تمام قلب یارش را

دل رسوای من جز مرگ میدانست

نه تیمار و نه یار دیگری دارد

همه دلشوره هایش را به دریا گفت

و میدانست جز دریا

نه گوش آشنای دیگری دارد...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 10:21 توسط نگار| |

نمیدونم گنجشك ها كه شبیه هم هستن

چه جوری همدیگه رو می شناسند؟؟؟

نمیدونم چند نفر شبیه من هستن

كه تو دیگه منو نمی شناسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 9:37 توسط نگار| |

در هياهوی زمان در دل ساکت شب

بی رمق، خسته و سرد

من به دنبال خودم می گردم!

کی شدم گمشده در وادی غم؟

من که بودم...

کيستم...

چه کسی خواهم شد؟

قاصدی بی مقصد

 آه...

ای رفته ز ياد

مشتی از خاک زمين

من گمشده ام

چه کسی خواهد يافت؟

من سرگردان را...

من پاييزی را...

گم شدم در تنهايی وسعتی تو خالی

باد برده است مرا

يا که يک خواب عميق؟

من چه اندازه زياد

پوچ و خالی شده ام!

  

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 9:33 توسط نگار| |

گاهی شاید لازم باشد از یاد ببریم...

یاد همه انهایی را که با نبودنشان...

بودنمان را به بازی گرفتند

 اینگونه شاید بهتر بتوان

 دید...

 زیست...

 نفس کشید...

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 9:30 توسط نگار| |

گفتی که ما به درد هم نمی خوریم 

 

 اما نفهمیدی که من هرگز تو را برای دردهایم نمی خواستم........؟

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 10:57 توسط نگار| |

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا و  که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، ‌اما

گرد بام و در من بی‌ثمر می‌گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می‌گوید

که دروغی تو، دروغ که فریبی تو، فریب

قاصدک هان،

ولی... آخر... ای وای

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آی! کجا رفتی؟ آی

قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می‌گریند ...

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 10:51 توسط نگار| |

 لزومی ندارد من همونی باشم که تو فکر می کنی...

 من همانی ام که حتی فکرش را هم نمیکنی !!

 لبخند می زنم فکر میکنی بازی رو بردی...

هرگز نمی فهمی من با هر کسی رقابت نمی کنم...  

 درگیر من نشو، همـدم نمیشوم !

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 10:46 توسط نگار| |

  لعنتی یعنی می شود !!!

همیــن حـالا...

 همیــن لحظــه...

 حتـی...

 اشتـــباهی !!!

  یـــادم بیفتــی...؟

 میشـــود ؟!؟؟

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 11:19 توسط نگار| |

چه سخت است تشییع عشق

 روی شانه های فراموشی،

وقتی میدانی پنج شنبه ای نیست

 تا رهگذری بر بی کسی ات فاتحه بخواند!

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 11:14 توسط نگار| |

باران کـه میبـارد

دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود

راه می افـتم بـدون چـتـر

من بـغض می کنـم

آسمـان گـریـه ...

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 11:7 توسط نگار| |

تا تو به دادم برسی من به خدا رسیده ام...

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 10:29 توسط نگار| |

کجا بــودي وقتي برات شکستـم / يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم / عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم / هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريختخون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد / امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم / سوختم و از غمت خاکستر شدم

خنده واسه هميشه از لبـام رفت/ رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت 

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 10:19 توسط نگار| |

معروف است که عقب مانده ها چیزی نمی فهمند

چند سال پیش در جریان بازی های پاراالمپیک (المپیک معلولین)

 در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دوی 100متر

پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند

که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.

آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند.

 بدیهی است که آنها هرگز قادر به سریع دویدن نبودند و

 حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود

 با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده

 و برنده مدال پاراالمپیک شود

 ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد.

این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.

 هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند، آنها ایستادند،

 سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.

 یکی از آنها که مبتلا به سندروم "دان"

-عقب ماندگی شدید جسمی و ذهنی - بود،

 خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت :

 این دردت رو تسکین میده.

سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند

 و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.

در واقع همه آنها اول شدند.

 تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند.

  کاش ما هم چیزی نمی فهمیدیم ...

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 10:11 توسط نگار| |

گفتمش دل میخری ؟؟؟؟؟

پرسید چند !!!!!!

گفتمش دل مال تو تنها بخند ....

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود ....

دل ز دستش روی خاک افتاده بود !!!!

جای پایش روی دل جا مانده بود ......

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 13:23 توسط نگار| |

دنبال کسی میگردم که توی بهار زنگ بزنم

 بدون هیچ دلیل

بگم: میای بریم زیر این رگبار و هوای خوش قدم بزنیم؟

 در جوابم فقط بگه: نیم ساعت دیگه کجا باشم...

توی تابستون که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل

بگم: میای بریم خیابون ولیعصر از ونک تا هر جا شد قدم بزنیم؟

در جوابم فقط بگه: ناهار اونجایی که من میگم...

توی پاییز زنگ بزنم بدون هیچ دلیل

بگم: میای صدای ناله‌ی برگای سعدآباد رو در بیاریم،

 خش‌خش صدا بدن؟

در جوابم فقط بگه: دوربینتم بیار...

توی زمستون زنگ بزنم بدون هیچ دلیل

بگم چنارای ولیعصر منتظرن با یه عالمه برف،

 بعد با تردید بپرسم: میای که؟

در جوابم بدون مکث بگه: یه جفت دستکش میارم

 فقط. یه لنگه من یه لنگه تو...

سر اینکه دستای گره شدمون توی جیب کی باشه

 بعدا تصمیم میگیریم...


 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 9:30 توسط نگار| |

چقدر خوبه وقتی با عشقت قهر میکنی

و بر خلاف میلت میگی دیگه دوست ندارم ! نمیخوامت

این جمله رو بشنوی

" غلط کردی چه بخوای چه نخوای مال منی "

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 11:16 توسط نگار| |