"توی بن بست تن تو خفه شدم "

" من سفر کردم از ترانه شدن / کوچ کردم به سرزمین سکوت "

چه خبر از دل تو....؟

نفسش مثل نفسهاي دل کوچک من ميگيرد...؟

يا به يک خنده ي چشمان پر از ناز کسي ميميرد...؟

چه خبر از دل تو....؟

دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من ميگيرد...؟

مثل روياي رسيدن به خدا ....

همه شب تا به افق

دل من نيز به آزادگي قلب تو

پر ميگيرد ....

 

نگار |9:25 |سه شنبه سی و یکم مرداد 1391

هنوز داغم نمیفهمم دوباره پشت پا خوردم

بهم میگفت دوسم داره، گذاشت و رفت و جا خوردم

مثل یه آدم گیجم، به یه نقطه شدم خیره

ازم دلخور نبود اما، چرا نگفت داره میره

چقدر ساکت برید از من، ندیدم که معطل شه

معمای عجیبی بود، چقدر خوبه اگه حل شه

نه اشکش رو در آوردم، نه از عشقم فراری بود

یعنی هر چی بهم میگفت، تمومش سر کاری بود

نمیدونم با کی رفته، شاید تنها سفر کرده

هنوز هیچ چیزی معلوم نیست، شاید دوباره برگرده

حالا موندم با تنهایی، شبا گریه و بیداری

فقط یک گوشه میشینم ندارم حس هیچ کاری
 

نگار |9:21 |سه شنبه سی و یکم مرداد 1391

طعم سیب میدهد لب هایش

و من گناهکارترین حوای زمینم

بهشت همینجاست

در اغوش تو با لبهای ممنوعه ات

 

نگار |9:27 |چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست

 

 

نگار |9:24 |چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391

ازش پرسیدم :

ممکنه عاشق یکی غیر از من بشی؟

زل زد تو چشمام و با لبخند گفت :

فقط عاشق یه دخترمیشم...

عاشق دختري که مامانش تو باشی .

 

 

نگار |9:21 |چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391

تو بشو ساحل قلبم  من میشم ماهی مرده

تا بگن به عشق ساحل لب دریا جون سپرده

 

نگار |9:6 |سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391

عشق بازی کار فرهاد است و بس ....

دل به شیرین داد و دیگر هیچکس

مهر امروزی فریبی بیش نیست

مانده ام حیران که اصل

عشق چیست ؟؟؟؟؟

 

نگار |9:0 |سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391

 امشب شب رویای تو بود و تو نبودی 

 در دل همه آوای تو بود و تو نبودی

 دل زیر لب آهسته تمنای تو میکرد 

 در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی . . .

 

نگار |8:53 |سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391

هميشه با تو ميمونم چقدر اين جمله غمگينه

چرا چشماي مات من كسي اينجا نميبينه

تو از رفتن چه ميدوني تمام واژه ها مردن

چه جوري ميشدم وقتي برام عكساتو آوردن

چقدر اين جمله غمگينه تموم قصه بازي بود

تموم عشق تو چشماش  بفهمي صحنه سازي بود

تو با احساس من مردي ديگه اينجا زمستونه

چرا بعد تو من تنهام  كسي اينو نميدونه

خيانت يعني تنهايي همين حالي كه من دارم

همين بغضي كه ميبيني  هميشه توصدام دارم

خيانت يعني باور كن  كه ديگه بر نمي گرده

مرور خاطرات تو  منو بيهوده تر كرده

 

نگار |8:50 |سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391

 گاه اوج خنده ما گریه است

                          گاه اوج گریه ما خنده است

گریه دل را آبیاری میکند 

                        خنده یعنی این که دلها زنده است

زندگی ترکیب شادی با غم است 

                         دوست میدارم من این پیوند را

گرچه میگویند شادی بهتر است

                          دوست دارم گریه با لبخند را....

 

نگار |11:5 |دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را

حالا که دری هست مرا بال و پری نیست

 حالا که مقدر شده آرام بگیرم

سیلاب مرا برده و از من اثری نیست

بگذار که درها همگی بسته بمانند

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست....

 

نگار |11:1 |دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391

و من برگ بودم که باران گرفت

                       و دیدم که این قصه پایان گرفت

 بهار تو آمد به دیدار من

                        و آخر مرا از زمستان گرفت

 کویر تنت را به باران زدند

                        تن آسمان را عطش جان گرفت

 تو میرفتی و چشم من چشمه بود

                         و من خیس بودم که باران گرفت

 عجب بارشی بود بر جان من

                         که چون رودی از عشق جریان گرفت

 هوای تو بود و خیال تو بود

                          که دست مرا در خیابان گرفت

 حقیقت همین است ای نازنین

                          که چشمت غزل داد و ایمان گرفت

تو و کوچه وآن زمستان سرد

                          و من برگ بودم که طوفان گرفت

 

نگار |10:57 |دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391

مدت هاست تنها چیزی که مرا یاد ِ تو می اندازد

طعنه های دیگران است !

شاید اگر این " دیگران " نبودند ،

تو.....

زودتر از اینها

برای من ، مـُرده بودی ...

 

نگار |10:41 |یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391

خدایا

حواست هست....؟

صدای هق هق گریه هایم

از گلویی می آید که تو از رگش به آن نزدیکتری

 

نگار |10:35 |یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391

در این تاریکی مطلق ،در این غوغا

کجا میگردد این ذهن پریشان و خمود من؟

چه میخواهد ز جان خاطراتی گنگ و نا مأنوس ؟

مگر آخر نمیداند

دل لرزان من حال و هوای دیگری دارد؟

در این خلوت میان خستگی هایش

ولی دل خستگی ِدیگری دارد...

خدا را میکند پیدا وگاهی گم

ولی در جستجوی یار دیرینش

وفای دیگری دارد

در آن روزی که خاک سرد می پوشاند

تمام قلب یارش را

دل رسوای من جز مرگ میدانست

نه تیمار و نه یار دیگری دارد

همه دلشوره هایش را به دریا گفت

و میدانست جز دریا

نه گوش آشنای دیگری دارد...

 

نگار |10:21 |یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391

نمیدونم گنجشك ها كه شبیه هم هستن

چه جوری همدیگه رو می شناسند؟؟؟

نمیدونم چند نفر شبیه من هستن

كه تو دیگه منو نمی شناسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نگار |9:37 |شنبه بیست و یکم مرداد 1391

در هياهوی زمان در دل ساکت شب

بی رمق، خسته و سرد

من به دنبال خودم می گردم!

کی شدم گمشده در وادی غم؟

من که بودم...

کيستم...

چه کسی خواهم شد؟

قاصدی بی مقصد

 آه...

ای رفته ز ياد

مشتی از خاک زمين

من گمشده ام

چه کسی خواهد يافت؟

من سرگردان را...

من پاييزی را...

گم شدم در تنهايی وسعتی تو خالی

باد برده است مرا

يا که يک خواب عميق؟

من چه اندازه زياد

پوچ و خالی شده ام!

  

نگار |9:33 |شنبه بیست و یکم مرداد 1391

گاهی شاید لازم باشد از یاد ببریم...

یاد همه انهایی را که با نبودنشان...

بودنمان را به بازی گرفتند

 اینگونه شاید بهتر بتوان

 دید...

 زیست...

 نفس کشید...

 

نگار |9:30 |شنبه بیست و یکم مرداد 1391

گفتی که ما به درد هم نمی خوریم 

 

 اما نفهمیدی که من هرگز تو را برای دردهایم نمی خواستم........؟

 

نگار |10:57 |پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا و  که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، ‌اما

گرد بام و در من بی‌ثمر می‌گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم می‌گوید

که دروغی تو، دروغ که فریبی تو، فریب

قاصدک هان،

ولی... آخر... ای وای

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آی! کجا رفتی؟ آی

قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می‌گریند ...

 

نگار |10:51 |پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391

 لزومی ندارد من همونی باشم که تو فکر می کنی...

 من همانی ام که حتی فکرش را هم نمیکنی !!

 لبخند می زنم فکر میکنی بازی رو بردی...

هرگز نمی فهمی من با هر کسی رقابت نمی کنم...  

 درگیر من نشو، همـدم نمیشوم !

 

نگار |10:46 |پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391

  لعنتی یعنی می شود !!!

همیــن حـالا...

 همیــن لحظــه...

 حتـی...

 اشتـــباهی !!!

  یـــادم بیفتــی...؟

 میشـــود ؟!؟؟

 

نگار |11:19 |چهارشنبه هجدهم مرداد 1391

چه سخت است تشییع عشق

 روی شانه های فراموشی،

وقتی میدانی پنج شنبه ای نیست

 تا رهگذری بر بی کسی ات فاتحه بخواند!

 

نگار |11:14 |چهارشنبه هجدهم مرداد 1391

باران کـه میبـارد

دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود

راه می افـتم بـدون چـتـر

من بـغض می کنـم

آسمـان گـریـه ...

 

نگار |11:7 |چهارشنبه هجدهم مرداد 1391

تا تو به دادم برسی من به خدا رسیده ام...

 

نگار |10:29 |سه شنبه هفدهم مرداد 1391

کجا بــودي وقتي برات شکستـم / يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودي وقتــي غريبــي و درد داشت مـن تنها رو ديوونه ميـــکـرد

کجــا بودي وقتي کنـار عکســـات شبا نشستم به هواي چشمـــات

کجا بــودي ببيني مــن ميســـوزم / عيــن چشــات سيـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــاي مردمـــو شنيـــدم / هــر چــي که باورت نميشه ديـدم

کنـــايه هــاشونــو به جون خريدم نبــود ستــاره ام شبـا گريه چيـدم

کجا بودي وقتي اشکــام ميريختخون جاي گريه از چشام ميـريخت

کجـــا بودي وقتـــي آبـــروم مـــرد / امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودي وقتي که پرپر شـــدم / سوختم و از غمت خاکستر شدم

خنده واسه هميشه از لبـام رفت/ رسيدن از مرمر رويــاهـــــام رفت 

 

نگار |10:19 |سه شنبه هفدهم مرداد 1391

معروف است که عقب مانده ها چیزی نمی فهمند

چند سال پیش در جریان بازی های پاراالمپیک (المپیک معلولین)

 در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دوی 100متر

پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند

که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.

آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند.

 بدیهی است که آنها هرگز قادر به سریع دویدن نبودند و

 حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود

 با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده

 و برنده مدال پاراالمپیک شود

 ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد.

این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.

 هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند، آنها ایستادند،

 سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.

 یکی از آنها که مبتلا به سندروم "دان"

-عقب ماندگی شدید جسمی و ذهنی - بود،

 خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت :

 این دردت رو تسکین میده.

سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند

 و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.

در واقع همه آنها اول شدند.

 تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند.

  کاش ما هم چیزی نمی فهمیدیم ...

 

نگار |10:11 |سه شنبه هفدهم مرداد 1391

گفتمش دل میخری ؟؟؟؟؟

پرسید چند !!!!!!

گفتمش دل مال تو تنها بخند ....

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود ....

دل ز دستش روی خاک افتاده بود !!!!

جای پایش روی دل جا مانده بود ......

 

نگار |13:23 |دوشنبه شانزدهم مرداد 1391

دنبال کسی میگردم که توی بهار زنگ بزنم

 بدون هیچ دلیل

بگم: میای بریم زیر این رگبار و هوای خوش قدم بزنیم؟

 در جوابم فقط بگه: نیم ساعت دیگه کجا باشم...

توی تابستون که زنگ بزنم بدون هیچ دلیل

بگم: میای بریم خیابون ولیعصر از ونک تا هر جا شد قدم بزنیم؟

در جوابم فقط بگه: ناهار اونجایی که من میگم...

توی پاییز زنگ بزنم بدون هیچ دلیل

بگم: میای صدای ناله‌ی برگای سعدآباد رو در بیاریم،

 خش‌خش صدا بدن؟

در جوابم فقط بگه: دوربینتم بیار...

توی زمستون زنگ بزنم بدون هیچ دلیل

بگم چنارای ولیعصر منتظرن با یه عالمه برف،

 بعد با تردید بپرسم: میای که؟

در جوابم بدون مکث بگه: یه جفت دستکش میارم

 فقط. یه لنگه من یه لنگه تو...

سر اینکه دستای گره شدمون توی جیب کی باشه

 بعدا تصمیم میگیریم...


 

نگار |9:30 |دوشنبه شانزدهم مرداد 1391

چقدر خوبه وقتی با عشقت قهر میکنی

و بر خلاف میلت میگی دیگه دوست ندارم ! نمیخوامت

این جمله رو بشنوی

" غلط کردی چه بخوای چه نخوای مال منی "

 

نگار |11:16 |یکشنبه پانزدهم مرداد 1391